|
just for you
|
امروز خیلی دلم گرفته بود یک دفعه هوس مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری شیخ هرات به سرم زد گفتم چه بهتر که شما هم همراه من باشید
الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز
الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان
الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی
روانشناس برجسته و مشهور سوئیسی « کارل گوستار یونگ » ، بیماری عصر ما را بیگانگی از خدا تشخیص داد . به اعتقاد او تمدن به دلیل لیگانگی با خدا بیمار شده است . انسان خود را از خدا که منشأ و نگهدارنده حیات است جدا کرده است . انسان امروز نمی تواند زندگی جسمانی ، روحی ، ذهنی و اخلاقی سالمی داشته باشد . هر چه بیشتر از خداوند دور شویم قلبهایمان سرگردان تر و بی قرارتر خواهد بود . یونگ همچنین اظهار داشته است : « کافی است که روح از در خارج شود در این صورت زندگی بی نمک و بی طعم خواهد شد » .
به نظر می رسد زندگی طعم خود را از دست داده است . در سراسر دنیا زنان و مردان بی شماری می گویند : « زندگی ارزش زیستن را ندارد ، زندگی فاقد معنا و مفهوم است . » امروزه ما از ابزار و وسایل بیشتری برخوردار هستیم ، اما هیچ معنا و مفهومی در میان نیست . آیا جالب توجه نیست که کشور سوئد به عنوان یکی از پر درآمدترین کشورهای جهان ، با داشتن کلیه امکانات مدرن ، کشوری که گفته می شود در آن هر کارگری صاحب یک اتومبیل است ، بالاترین درصد خودکشی را در جهان داراست ؟ ثروت مادی از یک سو و از سوی دیگر خودکشی : به نظر می رسد که به هم می آید !
آیا تا بحال به این فکر افتاده اید که چرا ما ، مایی که در این کشور به اصطلاح مسلمان و در مردم به اصطلاح مسلمانتر هستیم و در حال زندگی ! چرا نباید باور کنیم که دیگر دیر شده است حتی برای فکر کردن به آنچه باید انجام دهیم اما انجام نمی دهیم . تا کی می خواهید خود را گول بزنید . بالاخره روزی فرا خواهد رسید که پشیمان خواهید شد و به خود می گویید که ای کاش حتی برای لحظه ای هم شده خدا را به یاد می آوردیم و همین ای کاش ها با ما باقی خواهد ماند . منتظر شوید چرا که آن روز نزدیک است .
آیا تابحال به این موضوع فکر کرده اید که خداییکه ما را آفریده و در حقیقت ما متعلق به او هستیم چقدر مهربان و با گذشت است ؟ می گویید نه ؟ پس توجه کنید :
اگر خود شما صاحب مالی یا همسری شوید و یا از حیوانی خوشتان بیاید و آن را بخرید ادعا می کنید که آن از آن شماست و هر کاری خواستید می کنید و اگر روزی برسد که آن حیوان از دستور شما سرپیچی کند آنقدر ناراحت می شوید که حتی دیگر حاضر به نگه داشتنش نیستید .
پس چطور حاضر می شوید از فرمان کسی سرپیچی کنید که نه تنها جسمتان بلکه روح شما نیز از آن اوست و می بینیم که اگر بخواهد و اراده کند می تواند همه چیز را از شما بگیرد . آیا به این هم ایمان ندارید ؟
او قادر است در یک آن همه چیز شما را اعم از مال ، زیبایی ، سلامت ، خوشبختی ، محبوبیت و هر چه فکرش را بکنید بگیرد ، اما او آن قدر صبور است که منتظر شماست . او منتظر است که شما روزی به سمتش بروید . اگر می دانستید که او چقدر شما را دوست دارد در جا جان می دادید . حتی اگر یک قدم به سمت او بردارید او شتابان به سمت شما می آید .
پس به فکر باشید . فرصت رفتنی است از دستش ندهید . از همین حالا هم می توان شروع کرد اما به یاد داشته باشید که زمان همچون اسب افسار گریخته ای به سمت جلو می تازد و ما را به ناچار با خود می برد . باشد که از این دقایق باقی مانده استفاده کافی را ببرید .
|
معنی عشاقمتم را به ۲۱ زبان زنده و غیر زنده جهان براتون نوشتن تا شاید خیلی از ما که نمی تونیم به خیلی از دوستانمان ابراز کنیم بتونیم قدر یاد بگیریم 01) English : I Love You |
اینم یک سری دیگه از اس ام اس ها و لطیفه های زیبا به نمک وجود خودتون بی نمکی من ببخشید
عید غدیر، 22بهمن، چهارشنبه سوری، نوروز 88 و هر مناسبتی هست همه باهم مبارک.
ستاد پیش بینی اتمام شارژ خط ایرانسل!
و بقیه در ادامه مطلب
به مناسبت دهه یا بهتر بگم یازدهه فجر دیدم مطلب نغز و زیبا توی وبلگم کمه بسه بابا اینقدر از عشق صحبت کردیم در نتیجه به توصیه یکی از دوستان وبلاگر تواناام تصمیم گرفتم برای این دهه دوسری مطالب نغز و طنز بدون صحنه و صحنه دار براتون بزارم
گیر به صحنه اش ندید
این ۳۰ مطلب برتر به مناسبت ۳۰ سالگی انقلاب
|
| |
|
خدای من دیشب خواب می دیدم یا بیدار بودم، دیشب بدترین شب زندگیم، تا صبح عذاب کشیدم، چرا بعد از یک سال دوباره مثل خوره افتاد به جونم، چرا بعد یک سال با جملات نفرت انگیزش میگه که دوسم داشته، آخه بی انصاف، هر کسی یه شخصیتی داره، چرا داری شخصیتم و داغون می کنی، چرا تا میام یک گوشه یه آشیانه برا خودم درست کنم، با طوفان عشقت می زنی خرابش می کنی، آخه چرا، چرا بعد از این همه مدت که نسبت بهم بی احساس بودی آمدی و ادعا می کنی که من همه چیز و خراب کردم، چرا با هام مثل یه سنگ شدی، چرا باز یه لحظه اومدی آتیش به جونم زدی و رفتی، مگه یه آدم چند بار می تونه عاشق بشه، مگه چقدر می تونه به پای معشوقش آروم و بی صدا آب بشه، شاید دارم اشتباه می کنم، بازم دارم اشتباه می کنم، شاید بازم داری باهام بازی می کنی، آخه اگه دوستم داشتی چرا حتی یه سر سوزنش رو بروز ندادی، آخه مردم شما بگین، این عشق یه طرفه نیست؟ بعد از 2 سال که سرد نشستی و هیچی نگفتی چطوری باید از احساست با خبر می شدم که حالا اومدی و میگی که باید خودت می فهمیدی، بازم دنیام و خراب کردی، دنیایی که بعد از یازده ماه خون دل خوردن ساخته بودم رو نابود کردی، تازه سه روز بیشتر نبود درس خوندن و شروع کرده بودم، تازه یکی دو ماه که دارم ورزش می کنم، ولی باز نابودم کردی، شاید که نوشتن کلمات عاشقانه برات آسون و بی معنی، چرا چرا چرا، رحیمه آتش تند زود خاکستر می شه، شاید دیگه نتونم مثل دفعه قبل زیر کوله باری از عشق و صداقتی که برات گذاشتم کنار دوام بارم، دیگه واقعا زدی بال و پرم و شکستی، دیگه واقعا نا بودم کردی، چرا به عاشقت میگی که ازش متنفری؟ چرا؟ خدایا خودت به دادم برس، رحیمه تو ترکم کردی، تو تنهام گذاشتی وقتی برنگرد که دیگه مایی وجود نداشته باشه، قصر عشقمون به کلی خراب شده باشه، بیشتر از این نمی تونم دوام بیارم | |
آنچه در زیر می خوانید خلاصه ایست از نتایج تحقیقات گروهی از اساتید و دانشجویان در گرایش های مختلف دانشی و با هدف اطلاع رسانی عمومی و مبتنی بر شواهد و مدارک علمی.
شبی تقسیم خوبی ها نمودیم دلت را ضربدر دلها نمودیم
نگاهت جمع شد با نگاهم مرا از خویشتن منها نمودی
بسیاری از ما آدمیان تفاوت بین دوست و یار را نمی دانیم با مطالعه مطلب زیر کلی دیدگاهم عوض شد شما هم شاید به دیدگاه من رسیدید ![]()
شاید خیلی از شما ها وقتی این داستان را می خونید یا کسی برای شما تعریف می کنه میگن ، مگه می شه که توی این همه کامپیوتر و اینترنت و ... که روز به روز داره پیشرفت میکنه هر ثانیه ما کلی تغییر می کنیم اینهمه کم امکاناتی باشه من می گم هستش ولی البتدای داستان تاریخی است بالغ بر سال ۱۳۷۰ یا ۱۳۷۱ شما اگر جای من بودید می دیدی باور می کردید وقتی جایی برید که هنوز ماشین نرفته وقتی ماشین توی سر بالایی گیر می کنه همه صلوات و سلام می فرستاند و صادقانه به هر قریبه ای که از روی عجز یا گم کردن راه یا برخورد با تاريكي شب مجبور می شه اونجا بمونه می فهمه صفا چیه معرفت یعنی چه و دوستداشت بودن قرض معنییش اونجاست که می فهمید اسم اصلا ً مهم نیست ، خواهی امیر باش خواهی اسیر با دیدنت از کودک 5- 6 ساله تا پیرمرد 70-80 ساله انچنان با تو گرم برخورد می کنه که نگو نپرس نمی شه قبل از دیدن سلام نکن و حتی از پدر و مادر احوال پرسی نکنند گویی 100 ساله با آنها دوستی یا رابطه فامیلی داری در اینجا می خوام داستانی از یک عشق و عاشقی را براتون بیارم اگرم دوست داشتید از این مطلب در جایی استفاده کنید خواهشاْ از تحریف آن بپرهیزید ... دوست دار همه شما علی رضا
برای دیدن و خواندن این داستان واقعی به ادامه مطلب توجه کنید
گلی سرخ برای محبوبم.....
"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: "زمان!!!!
به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست
بوسيدن قول ماندن نيست
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه
اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
سلام اميدوارم که سرحال باشيد سال نو شما مبارک انشا الله صد سال به اين سالهاسال خوش داشته باشيد اميدوار از لحظه، لحظه سال 86 استفاده کرده باشيد و هیچگاه حسرت لحظات رفته را نخوريد که چرا و چرا که آينده خود را از بین خواهيد برد سال 87 سال خوبي برای همه ايرانی ها باشد همراه با موفقيت و کاميابی برای همه مردم آزادی مردم و صلح در سراسر جهان و نيز پيشرفت روز افزون برای ايران و ايرانی
قربان شما sirish 2 (علی)
تا شقايق هست، زندگي بايد کرد
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد،
که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو، اومدم آهسته و نرمتر از يک پر قو،
خسته از دوري راه، خسته و چشم به راه
آره تنها باشه، ياره غم ها باشه،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم، مي فروشم به شما،
راست مي گفتي کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
که از حادثه عشق تر است.
تو خودت گفتي بهم ...
صمیمی و صادق و روان یادم می آید روزی نامه ای نوشتم
مثل همان حسی که هنوز هم در اعماق قلبت پنهانی پرسه می زند
تا بتوانم به تو بگويم دوستت دارم یادم می آید روزي ، در چشمانت خيره ماندم
مثل همان حسي كه گاهي در اعماق قلبت خودنمايي مي كند پاك پاك پاك
!!!...شايد از شرم ، شايد هم ...ولي تو نگاهت را از من دزديدي
ولي عاشق هميشه آواره اي است سرگردان مي دانم قلبت خانه امني است براي عشق
او هنوز هم مرا تنگ مي فشارد يادم مي آيد روزي ، خودم را به آغوش گرمي به نام عشق سپردم
ولي باز هم ، همچون پرنده جلدي باز مي گردد خيالم گاهي به دوردستها پرواز مي كند
ولي باز هم گستاخانه مي چرخم پيشتر ها سر پناه امني يافته ام ، از عشق جسم و روحم در او حل شده است
هر چند يادم مي ماند كه پي كدامين نشاني آمده ام
شايد دلي را شكسته باشم !
که اینگونه باید تنبیه شوم
دلم مي خواهد چيزي بگويم
فقط يك جمله ، مثل هميشه
. . . ان هم
باز هم مانندهمیشه یادم را به آغوش خیال مي سپارم
آرامش از دست رفته ام را باز مي يابم
شايد تمام گذشته ام را فراموش كنم
حالا مي توانم چشمانم را بازببندم
تنها صدايي كه مي شنوم ، صداي تپش عشق است از وراي سينه ام
تنها به خاطر تو ساطع می گردد
حالا میخواهم جمله ای را بگم که مثل همیشه
نتوانستم اما الان میگم
تا هميشه ی همیشه دوستت دارم
يادم مي آيد ، كسي گفت " قلبم براي توست
ولي او من کودکانه خندیدیم ،
قلبش را به من هديه كرد
كم كم دارم قدرش را مي دانم
جاي دلم خاليست
احساسم در فضاي خاليش پر مي زند
عشقی دارم پر از همه چيز
لحظه ای شيرين و سر خوش ، دمي ديگر تلخ و غمگين
اين عشق با من عجين شده است
حس بدي دارم ، مثل گم شدن وقتي با خودم خلوت مي كنم
بايد كم كم كوله بارم را ببندم
فكر مي كنم هنوز هم ، راهم را فراموش نكرده ام
نمي دانم كي دست خطم زينت بخش خاكروبه ها خواهد شد ؟!!
شايد زود ، شايد كمي ديرتر ...
شايد روزي تو هم بي قيد وشرط مرا فراموش كني
ان زمان زندگي برایم همچون تلألويي است
خسته ام از هر چه که در زتدگی ماشینی هیست
چشمانم آرام آرام بسته مي شوند
حتي رؤياهايم هم مشوش و كابوس گونه اند
امادیگر توانی نیست
برای فرار از زندگی ماشینی
دیگر انقدر به آن متصلی که زمان هم برای
خودهم نداریم دیگر چه برسد به دیگری
با توام اي سهراب اي به پاکي چون آب، يادته گفتي بهم
ديگه با چي، کسي رو دلخوش کرديادته گفتي بهم،
اومدي سراغ من، نرم و آهسته بيا،
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار، فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،
تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست، دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
تو خودت گفتي بهم،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثه عشق تر است.
تو خودت گفتي بهم ...
(...)عزیزدلم برات تنگ شده. دوست دارم بغلت کنم.ببوسمت و ازته قلبم بگم دوستت دارم. گرچه نمی توانم ولی ازخدا می خواهم این اتفاق بیفتد. نمی دانم شاید توازمن خوشت نیاد ولی بقیه می گویند این طوری نیست.
خیلی از ادم ها را دیدم ولی توبا بقیه فرق داری.زیبا و با نمک هستی. خوش اخلاق هستی.مهربونی وشوخ طبعی.
در زندگی دنیا 4 دسته آدم وجود دارد
که هریک به یکی از روش های زیر عمل می کنند
شما از کدومشین مراقب خودتون باشین تا از ....
برخی از روش 1 استفاده می کنند :یعنی در دنیا زندگی را به خاطر آخرت وخدا زندگی پس به خیلی از نیاز های خود دست می یابند
برخی از روش 2 استفاده می کنند یعنی در دنیا زندگی را به خاطر دنیا زندگی ممکن است در زندگی به جایی برسند ولی به دلیل نداشتن برخی از کارهایی که انجام می دهند ممکن از برخی امکاناتی خدا برای آدم ها ترتیب داده است تا در زندگی خود به مراتبی برسند ممکن است برسند ولی بیشتراینکه در زندگی لذت برند ذلت می کشند زیرا تمام زندگی به جای کار کند برای زندگی کارمیکند نه اینکه کار کنند برای زندگی
برخی در زندگی از روش3 استفاده میکنندیعنی در زندگی را به خاطر این زندگی می کند که چون مجبور هستند تا در زندگی برسند به جای اما اگر در زندگی خود مشکلی پیدا کند میگن ای بابا از این زندگی هیچ وقت د رزندگی قبول نمی کنند که ممکن زندگی سربالا یی یا سرازیری دارد ولی همیشه باید در زندگی خود کامروا باشند تا از همه چیز وهمه کس رازی با شند
برخی درزندگی تنها آرزوهای خود را بیان میکند ترسی از روشدن دستش ندارند مثل هلو دروغ میگن تو زندگیش می خواسته مثل استاد موسیقی بش ولی تنها تو نسته 1ساز یاد بگیره البته اصلا ًمهم نیست تا خیلی خوبه چون خیلی حتی نمی تونن تو زندگی حتی فرق 1ساز با سا ز دیگر تشخیص بدنند ولی زمانی در جمعی قرار میگرند خودش ریئس یکی از بزرگترین گروه های موسیقی معرفی می کنند (با بهروزخالیبند تو سریال زیر آسمان شهرفامیل ان اگر نبده اصلاًانگار کم مییارند)
در میان ما نه تنها آدمهایی هستند که حتماً دریکی از گروههای بالا قرارمیگرندتازه برخی درچند تا از گروههای بالا قرار می گیرندولی امید وارم ظاهر از نوع اول نباشه ولی باطن ا زنوع دوم یا سوم یانوع چهارم
__________________
خدا به تو دو تا پا داد تا راه بری
دوتا دست داد برای نگه داشتن
دوتا چشم برای دیدن
دوتا گوش برای شنیدن
چرا یک قلب به تو داد؟؟
چون قلب دوم تو را به دیگری داد تا آن را پیدا کنی!!
_____________________
فال نامه هروز:
.فرداهای تو روشن است.آنچنان که بخواهی،چون از گذشته ها به امروز سفر میکنی نیاز نیست تیرگیهای ایام رفته را همراه خویش بری.امروز پدیده ای شگفت است،سرشار توان وامکان،تا زندگی را بدان پایه بنا کنی که آرزومندی امید وار باش که یکی از اصلی ترین سرمایه های انسان امیداست .......
روی این قلب شکسته مهر سوگند توئه
تو ستاره ي مني پشت قاب پنجره
مگه میشه دل من تو رو از یاد ببره
مث شاعر چه قشنگ عشقو معنا می کنی
قطره ی وجودمو قد دریا می کنی
تو که نیستی عشق من، خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم یه عالمه
وقتی تو پیشم باشی
از غم و غصه دور میشم
مث خورشید می مونی
که با تو غرق نور میشم
عشقو توی زندگی تو به من نشون دادی
به همه ترانه هام تو بودی که جون دادی
تو رو توی آسمون روی ابرا میبینم
هرجارو نگاه کنم تورو اونجا میبینم
تو که نیستی عشق من خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم یه عالمه
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد
تو کی هستی که شبو ستاره بارون میکنی
ماهو با عکس چشات همیشه مجنون میکنی
تو کی هستی؟تو چی هستی؟تو چته؟
تو چی داری توی دستات که بهار عاشقته؟
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد
هر کی هستی دل من تشنه ی لبخند توئه
روی این قلب شکسته مهر سوگند توئه
هنوزم اسم تو الهام همه ترانه هاست
هنوزم خواستن تو قشنگ ترین بهانه هاست
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد
عــشق گوش دادن نيست ... بلکه درک کردن است
عــشق ديدن نيست ... بلکه احساس کردن اســـت
عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست ... بلکه صبر کردن و ادامه دادن است .
به او بگوييد دوستش دارم ...
به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده
به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
قانون عشق
یک پسر با یک نگاه از دختر خوشش می ایید ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی که زندگیشو پای عشقش می ذاره تمام بدبختی هارا به جون میخره تا ... اما دختر باور نمی کنه ... چون یک چیزهایی دیده وشنیده ... تا دختر میاد پسر رو باور کنه پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یکی دیگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش اما پسر رو با یکی دیگه میبینه .... اینجاست که میگه : حدسم درست بود و اشتباهی رو می کنه قبلا کرده بود و همه چیز از بین میره و این قانون برای همه تکرار میشه تا زمانی که دوستی هارا تنها 1رابطه سرسری بگیریم اما شما بیاید از این قانون همه با هم فرار کنیم شاید دیگه صدایی که داره می یاد اون صدای شکستن دلی است حداقل کمتر بیاد
عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را
به دوست می برد
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن شکل محو
در دوست
عشق اکسیری است به قول سعدی :
«گویند روی،توسعدی،که زرد کرد؟
اکسیرعشق بر مسم افتاد وزر شدم»
عشق بسان اسید است که آینده خود در وجودی برتر وبهتر قرار می دهد تا تعالی یابد
این تنها دلیلی است که خدا وند عالمیان عشق را در وجود انسان قرارداد تاانسان که از گلی ساخته برترین موجود عالم هستی گردد آیا ما نیز لایق احسنت گفتن خدا هستیم یا نه
نور امید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون رود
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند، محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد . اولی گفت : من" صلح" هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم . لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت: من"انسانیت" هستم وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم سخنش به پایان رسید . نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد .
شمع سوم با ناراحتی گفت: من "عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم ، مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت آن بی خبرند ، آ نها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند .زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد .
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید ؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد . در این لحظه شمع چهارم گفت :نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم میتوانیم شمع های دیگر را بیفروزیم . من" امید" هستم . بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم . امید، ایمان، صلح، عشق کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.
نور امید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون رود
چی بگم ازدلی که قدیه دریاست**********به خدا امید داره به فکرفردهاست
آره دل وسعت دریاهاست**********درگاه عشق همین جاست
دله من جداازاین دنیاست**********دله من یه جای تنهاست
غصه ها زمن مبرنیست**********بی تودلگیری بی معناست
تو دلم یه عشق تنهاست***********خدا اطراف دله ماست
حرف دل نگو که رویاست**********وقتی که خدا همین جاست
رازونیاز
با سلام به آفریدگار عشق و زیبایی آدمی تنها دارنده زیبای زیبایی دوست که این عالم تنها کسی است
می توانی درد ودلتو بهش بگی بدونه اینکه از نقطه ضعفت سو استفاده کنه
چند کلام حرف دارم با زندگی و چند تا گله کوچیک
ده: چرا وقتی همه چیز زیبا و نورانی می شه ناگهان خود را سیا می یابیم
نه: چرا وقتی می خوای به کسی بگی اونو دوست داری در یک چشم به هم زدن از کنارش رد می شی
هشت: چرا بعضی وقتها زندگی مثل لبخند شبنمها خنک و زیبا ست و گاهی مثل تاریکی شبهاست
هفت: خدایا من یک تورو احساس کردم همان چند لحظه قبل از مدنم .یادته چرا نزاشتی بمیرم
من قرار چه کار مثبتی انجام بدم که من رو بر گر دونوی
شش: چرا همه می گن راه رسیدن به خدای عزیزم این قدر سخت و مشکته چرا اینقدر رسیدن به خدا رو سخت می گیریم
پنج:همه ما می دونیم یه روزی می میریم پس چرا یک در هزار احتمال نمی دهیم که تو ناظر ما هستی
و از کوچکترین اعمال ما آگاهی
چهار: می گن یه روز چهار فرشته به اسمهای عشق و عقل و دیوانگی و زیبایی با هم به یک دشت بسیار زیبا
رفتن عقل گفت یکی چشم بگذاره و بقیه برن قایم بشن اون بیاد بقیه رو پیدا کنه
همه قبول کردن قرعه به اسم عشق افتاد شمارش رو انجام داد و همه پنهان شدن
عقل و زیبایی رو زود پیدا کرد
اما ...اما
وقتی خواست دیوانگی رو بگیره ناگهان دیوانگی با حال جنونگی خود
پرید و فاجعه رخ داد
برای یه لحظه قلب دنیا از حرکت ایستاد زمین وزمان تاریک شد همه گریستند
وای خدای من فاجعه ...فاجعه
عقل و زیبایی داد زدند
نه ....نه.....نه
کار از کار گذشته بود
دیوانگی مات مبهوت مانده بود دیگه بالا وپایین نمی پرید
آسمان خون گریه می کرد
زمین می لرزید
عشق
قلب افرینش
بهانه آفرینش
جان عالم
راه رسیدن به معبود
دیگر دیگر دیگر
چشم نداشت
و عشق کور شد
تنها کسی که عشق
می دید
دیوانه گی بود
دیوانگی جلو آمد
با صورتی گریان گفت
از این پس من راهنمای تو هستم
بیا ..و از آن زمان به بعد دیوانگی دست عشق را در دست دارد
چهار: یک سکوت زیبای آبی رنگه آسمونی
سه: از نظر من سه شخص بسیار فجیع می میرند اول دشنام دهنده به اولیای خدا دوم مفسدان فی الارض و سوم کسانی خدا رو انکار کرده و حتی از دل خود یاد او رو بیرون کرده باشند
دو: دو چیز مثل شمشیر برنده است
اول نگاه آلوده
دوم دل آلوده
یک: اول و آخر اوست دیگر کسی نیست بس
زندگی تاریک است تا تو را
می بینم در پس خاطره ها
و تو فانوس بدست
به سراغ شب آینده من می آیی
چهرهات خندان است
دائما در پی رفتن به سفر
تا تو را فهمیدم نازنینم
تو سفر کردی و رفتی تو به خواب
سفر خاطره ها بود که رفتیم به خواب
دیگر نیاید از خواب غفلت بیرون
خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟
می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...
خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...
خب تو حق داری .. تو خدايی ...
خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير ...